تبليغاتX
انجمن ارواح سرگردان



قبرستان جنگ جهانی دوم

                                            (خواندن این مطلب در شب ممنوع می باشد)

 پاریس/۲۰۰۰/ماه مه

مردمان ازترس به این سو و ان سو می دوند.چه شده؟ این سوالی است که مردم از یک دیگر می پرسیدند.

این سوال در ذهن من هم خطور می کرد واقعا چه شده بود .

من این داستان را خودم ساخته ام به طوری که( موجودات زیر ۳ سال) نباید این مطلب رابخواند.

بعد از جنگ مردم اجساد را به جزیره ی بردند و همان جا سوزاندند.

در هنگام اتش زدن همه در حال رفتن بودند .

فقط همان مردمی انجا بودند که اقوامشان در جنگ کشته شده بودن .

بعد از اتش زدن که مردم در حال رفتن بودند هیچ کس پشت سرش رانگاه نمی کرد

پسری چیزی را دید که نمی خواست ببیند در اتش ارواح ارتشی ها از بدنشان

خارج شده بودند ودر حال فرار بودند

                                    المان/سه روز بعد ازاتش زدن ارتشیها/ما جولای

ارواح به شهر المان حمله کرده بودند و تکتک مردم را شقه شقه کرده بودند و برای این کار جشنی به پا کردند  خون فرماندهان جنگ را داخا لیوان کردند و مثل اب

نوشیدند.

مردم از ترس به کشور پاریس پناه برده اند .

مردم از انها برای کشاورزی به کار می کشیدند.

ارواح که بعد از خالی کردن کشور المان به پاریس برگشتند و کسانی که پناه برده بودن را کشتند.

 

                                              پایان این داستان

 

maekl نوشته شده در Mon 20 Aug 2007در ساعت19:27 توسط بینوا




اداب غذا خوردن باقاشق

غذا های زیادی است که می توان با قاشق خورد که برای مثال میگم:

سوپ.

برنج.

قورمه سبزی.

ما ارواح ها دوست داریم که همه چیز رو با دست بخوریم

 

مثلا یک روز جشن تولدم بود دوستانم برام کله ی انسان اوردند

 

من اون رو یادگاری کنار میزم گذاشتم.

 

در هنگام خوردن سوپ باید چند نکاتی را رعایت کرد که شامل:

 

سعی کنیم که سرو وصدا نکنیم

 

سعی کنیم که سوپ از دهانمان نچکد

 

در هنگام خوردن حرف نزنیم.

 

در هنگام خوردن برنج باید چند نکاتی رعایت شودکه شامل:

 

در هنگام خوردن حرف نزنیم

اگر دانه ای از برنج به روی زمین افتاد باید ان را

 

اگر تمیز بود بخوریم و اگر کثیف بود در داخل سفره بگذاریم

 

 

اگر تشنه بودید حداقل دو ساعت بعد از خوردن برنج

 

    

یا هر غذای دیگر اب خورد

 

شاید شما از جای می اید و خیلی گرسنه هستید

 

وهرچه رو که سر سفره است را بخورید اول یک بسم لله

 

بگیم و ارام ارام غذا بخورید در غیر این صورت دل درد

 

می گیرید

 

قرمه سبزی:وقتی که قرمه سبزی می خورید مواظب

 

باشید که غذا روی لباس نریزد اگر بریزد لکه ای سبز

 

رنگی ایجاد می کند که اگر شسته نشود به مرور زمان

 

لکه سیاه می شود ولباس را خراب می کند.

 

توصه های من رو گوش بدید اگه با ور نمی کنید

 

خودتان امتحان کنید.

 

 

 

maekl نوشته شده در Sun 19 Aug 2007در ساعت21:0 توسط بینوا




پسر هیولا کش

در اگست سال یک هزار وقتی که موجوداد فضای تا اخرین نسل شان نابود شدند تخم یکی از انها

بجا می ماند ومردی به نام هکتور که مردی ضالم وشرور بود از ان محافظت می کند.

سی سال بعد که هکتور سرش را روی زمین گذاشت و مرد تخمم می شکند ویک پرنده ای عجیب و

غریب از ان بی رون می اید ان پرنده نسل اخر موجودات فضای بود .

ان پرنده در هر ماه شش تخم می گذاشت کم کم نصف جنگل پر از پرنده وموجودات دیگر شد.

داستان از این جا شروع می شود که:

مردم برای نابود کردن موجودات سرباز کمی داشتند انها بخاطر دفاع از مردم حتا بچه ها کوچک را نیز به جنگ می بردند.

در این موقع خانواده ای وجود داشت که نمی خواستند فرزندانشان به جنگ بروند حتا خود فرزندان

در زیرزمین خانه غایم شده بودند ولی مایکل که ترسی نداشت با سربازان رفت و حدود سی سال

طول کشید تا مایکل یک جنگجو شد در میدان جنگ هیچ کس رقیب مایکل نمی شد ولی فرمانده نمی

خواست که ببیند که سربازانش یکی یکی میمیرند ولی مایکل خودش به قدر ده تا از سبازانش می جنگد

پس مایکل را از میدان جنگ بیرون کشید و به مایکل گفت که باید به روستا برود و به مردم زخمی کمک

کند مایکل که منظور فرمانده رافهمید رفت و دیگر نجنگید.

در میدان جنگ سربازان به محاسره ی موجودات گرفتار بودند فرمانده که می ترسید که همه ی مردم

بمیرند پیکی را به سوی مایکل فرستادند تا او را دوباره به میدان جنگ برگردانند.

ولی مایکل انجا نبود.

مایکل که عصبانی شده بود به نقطه ی که ملکه ی موجودات در حال تخم گذاشتن بود رفت

و تا اخرین نفس جنگید تا هم ملکه وسربازانش رانابود کرد در جلواش میدان جنگ بود وارد میدان

جنگ می شود و هر چه سر راهش بود را نابود کرد .

به این ترتیب موجودات نابود شدند و ارامش به طور موقت به روستایان برگشت ده روزبعد از نبرد

مایکل به خاطر سمی که ملکه ی موجودات وارد بدنش کرده بود درگذشت از ان جای که یکی از موجودات

فرار کرده بود تخم می گذارد و دوباره حمله میکنند ولی این بار پیروزی مال موجودات می شود و حدود

 چهل سال بر مردم حکومت می کنند ولی نچندان زیاد چون نوه ی مایکل می اید ومثل خود مایکل

ارامش را دوباره برمی گرداند

maekl نوشته شده در Sun 19 Aug 2007در ساعت15:12 توسط بینوا




زیر دریای شیشه ای

در شهر نیویورک یک ازمایشگاهی وجود داشت.

دانشمندی به نام دیوید وجود داشت که مشغول اختراع زیردریای شیشه ای

بود که مثل حوباب به داخلش می روی ولی در هنگام خارج شدن باید ان را

بشکنی شیشه غادر به نگهداری اکسیژن وغذا وآب بود.

بعد از اتمام کار می بایست آن را آزمایش کند.

به کنار ساحل می رود به داخل شیشه می شود.

کنار ساحل منتظر موج های کوچکی بود تا به شیشه برخورد کنند .

ولی برعکس تصورش موجی بلندی آمد وشیشه را با دیوید به دریا برد.

هیچ کس انجا نبود تا کمکش کند.

دریا شیشه را به اقیانوس برد دیوید که می ترسید شیشه زیاد دوام نیارد و

بشکند دیوید هم غرق شود.

ولی دیوید در هنگام اختراع محلولی که اجسام را مثل سنگ محکم می کند

زیاد به روی شیشه ریخته بود.

پشت سر دیوید چند کوسه می آمدند که قصد جانش را کرده بودند.

در همان لحظه دلفینی آمد و دیوید را از دست کوسه ها نجات داد.

دلفین دیوید را پشت صخره ای بلندی بود که در پشت آن ده تا نه شاید

صدتا دلفین وجود داشت دیوید با اشاره ی  دست به دلفین گفت که 

می خواست به ساحل به رود ولی که دلفین چه می دانست دیوید چه

می خواست برای همین دلفین دیوید را تا ساحل یخ زده ی سیبری برد.

در کنار یک لنگر گاه که یک کشتی در حال رفتن به یک کشور دیگر می رفت

دیوید را دید و با یک تور ماهی گیری دیوید را از درون دریا می کشد بیرون

وبه ساحل برد و اختراع دیوید را با چکش شکستند انها که دیوید را 

می شناختند اورا با کشتی مسافربری به نیویورک فرستادند.

دیوید سالم  به نیویورک رسید و شروع به اختراع یک قایق موتوری کرد .

  

maekl نوشته شده در Sat 18 Aug 2007در ساعت15:15 توسط بینوا




ما جرا جوی جوان

 همه ی مردم با عجله سوار کشتی شدند این کار برای مارتین تازگی داشت .

مارتین تا به حال سوار کشتی نشده بود برای همین ترسی در وجودش بود وتا کشور سیبری از

اتاقش بیرون نیامد روز جایش را به شب داد.

مثل همه ی شب های دیگر دریا طوفانی شد.

کشتی بازیچه ی دست طوفان شد ناگهان صدای زنگ خطر در امد.

مارتین که هیچ چیز نمی دانست سوار قایق نجات شد وناگهان طناب پاره شد و قایق به دریا افتاد و از

کشتی دور شد قایق به یک صخره ای برخورد کرد و شکست ولی به مارتین اسیب نرسید.

مارتین دست و پا زد و خودرا به صخره ای رسانید و چسپید .

مارتین خودش را به تکه چوب

شناور رساند و رویش دراز کشید و دست و پا زد تا به ساحل رسید مارتین روی زمین دراز کشید

صبح روز بعد مارتین ار خواب بیدار شد.

 در دو کیلو متری اش جنگلی بزرگ وجود داشت .

مارتین وارد جنگل می شود.

اولین چیزی که می بیند درختی توت  است  با سرعت نصف درخت را خالی از توت کرد  به جلو می رود

در کنار نهری می شیند  واز ان ابی می نوشد .

بعد از استراحت دنبال جای برای خوابیدن می گشت .

کنار درختی که هم توت و نهری اب است استراحت می کند و روز جایش را به شبجایش راشب رابه روز .

در نزدیکیش کوهی وجود داشت بلای کوه می رود  ان طرف کوه گله ای از گوسفند در حال چرا بودند

مارتین که گله داری را به خوبی بلد بود  نزدیک گله می رود و ان را به طرف جان پناه می برد.

بعد برای شناسای جزیره هر روز صبح گوسفند ها را برای چرا به همراه خود می برد .

مارتین فکر کرد که اگر  آتشی بالای کوه روشن کند شاید کشتی ها او را ببینند و به طرفش بیایند و او را

ازین جزیره ی ناشناخته به بیرون ببرند پس از علف های خشک وچوب خشک استفاده کرد.

مارتین فکر کرد که یکی از گوسفند ها را کباب کند و امشب برای این که بیدار بماند تا از اتش مراقبت

کند تا خاموش نشود بخورد و یکی از گوسفند های چاق و چله را کشت و از ان کبابی درست کرد

که کمی مانده بود دوتا انگشت دست و چهار ناخون پاهایش را با کباب بخورد.

نیمه شب نور فانوسی رادید که به طرفش می آید مازتین از خوشحالی آتش را آنقدر زیاد کرد که کمی مانده بود که همه ی گوسفندان کباب شوند.

آن نور فانوس کشتی تجاری بود.

از طرف آن کشتی یک قایق نجاتی آمد و مارتین را با خود برد.

مارتین همه ی ماجرا را برای ناخدا تعریف کرد.

ناخدا مارتینرا به سیبری برد.

مارتین هم تا اخر عمر نه کباب گوسفند خورد ونه سوار کشتی شد.

 

 

maekl نوشته شده در Thu 16 Aug 2007در ساعت16:22 توسط بینوا




ارزوی حقیقی

در یکی از روز های بهاری در شهر مکزیک پسری وجود داشت به نام متیو.

متیو همیشه دوست داشت شکار گر موجوداتی باشد که در ذهنش خطور می کرد.

متیو  همیشه دوست داشت بازی های بکند که پراز هیجان باشد که بیشتر وقتها

بازی آدم فضای رامی کرد دراین بازی متیو به جای آدم فضای مرغ وخروس های خودشان را با سنگ

می زد .

میتو این بازی را خیلی دوست داشت .

شبها خواب موجودات فضای رامی دید که به طرفش حمله ور می شوند.

وقتی که متیو  سیزده سالش شد در فصل زمستان که زمین و آسمان از سفیدی می درخشید متیو

برای اسکی به دریاچه ای که یخ زده بود رفت .

در میان راه صدای عجیبی را شنید ولیی متیو که از هیچ چیز نمی ترسید راه خود را ادامه داد .

وقتی که کنار دریاچه رسید موجوداتی عجیب وغریب جلوی راهش سبز می شوند

متیو کفش هایش را به روی ان ها زد وفرار کرد  و پشت درختی غایم شد چوبی را کنار پایش می بیند

چوب را ور می دارد  و به ان ها حمله می کند .

خوشبختانه چوب نوک تیزی داشت متیو چوب را در شکمشان وارد کرد انها یکی یکی نابود شدند .

متیو وقتی وفهید که ان ها نابود شددند ازان به پس دیگر چنین ارزو های که ممکن بود جان

مردم روستا را بگیرد نکرد وتا اخر عمر  به زندگی ساده اش پرداخت

 

maekl نوشته شده در Wed 15 Aug 2007در ساعت19:13 توسط بینوا





Transitional//EN" > انجمن ارواح سرگردان
<-PostContent->

maekl نوشته شده در <-PostDate->در ساعت<-PostTime-> توسط <-PostAuthor->