تبليغاتX
انجمن ارواح سرگردان

سلام دوست من (نیکولاس)

روزگار گداپسری چنین روایت میکند که در وقتی پسر در حال بازی بود پسر

و دختری به هم سن سال خود میبیند که در حال پارو کردن پول جواهرات

بودند پسر گدا به خود چینین گفت که بزنم کیف و ثروتشان

را مال خود کونم.

قبل از این عمل شاهد ان می شود که دو پسر دیگر ثروتی را که قرار بود به

پسر گدا یعنی نیکولاس برسد

را از جا کندند و بردند ونیکولاس پر از خشم و کینه به دنبال ثروت میرود

وقتی که به دو پسرک رسد انها را

چون قالی به دار کوبید دو پسر که از نیکولاس بترسیدند برای رهای از ان

نیکولاس تک دنده کیف زندگی را به صورت نیکولاس میزنند و فرار را بر قرار

می کنند نیکولاس از خوشحالی پرواز کرد و به تطبقه ی خانه ای رفت و بعد

با سرعت سقوت کرد و جلوی پای دخترک افتاد  دخترک فقط کیف را

برداشت و یک صد تومانی به جولویش انداخت و گفت: کار مهمی نکردی.

نیکولاس از خشم صد تومانی را به پایش پرتاب کرد و گفت: من که کاری

نکردم پس این صد تومانی را به

پیش دیگر صد تومانی ها ببر.

پس دمش را به کول کرد رفت ودیگر تا یک ماه ان دخترک را ندید .

بعد از ان همان دو پسر دو باره کیف دخترک رازدند و نیکولاس که نمی

دانست دوباره انهارا به دار کوبید و انها هم فرار.

در میان راه یادش امد که کاری برای دخترک نکرده است پس کیف را به

درون رودی پر از خانه انداخت.

این بار برادر دخترک به پسر درگیر شد در حالی کی نیکولاس با یک انگشت

پا پسر را به خاک کرد.

و فرار که مبادا پلیس اید.

وقتی نیکولاس خانواده ی خویش را پیدا کرد به سوی مدرسه رفت از

شانسش پسر و دختر در انجا در حال تحصیل بو دند.

اوایل به دشمنی از کنار هم رد می شدند و بعد کمکم خنده و شادی

بینشان رواج یافت انها با هم دوست شدند و برای یک دیگر حاظر به جان

دادن بودند در بزرگی مثل همه ی قصه ها نیکولاس با دخترک و برادر دخترک

با خواهر ناتنی نیکولاس ازدواج کردند.

پایان

maekl نوشته شده در Wed 5 Sep 2007در ساعت21:20 توسط بینوا




در بازار برده فروشان در کشور چین منتظر مردی ثروتمندی بودم

تا مرا به عنوان برده بخرد رئیس من ویا همون کسی که قرار بود

مرا بفروشد مجبور بود هر روز قیمت من را پاین ببرد.مردم به برده

های قوی نیاز دارند تا از انها بیگاری بکشند.من سیزده سال

بیشتر نداشتم  برای همین انها مرا نمیخریدند.من ارزو داشتم

اولین کسی باشم که امروز فروخته شده باشم ولی من اخرین

نفر شدم رئیسم مرا به خاطر تنبلی کتک میزد منم که هیچ کاری

نمیتوانستم بکنم. بعد از دوستم مایکل که فروخته شده بود

مردی ثروتمند که از چهره اش می امد مهربان است امد و مرا

خرید ان مرد گفت: من به تو یک دوچرخه می دهم و تو برای

خانه به بازار برو و میوه و سبزی بخر من چاره ای به جز قبول

کردن نداشتم. در هنگام شام خوردن من مثل دیگر برده ها روی

زمین نشستم و ته مانده ی غذا ها را میخوردم که ناگهان آن مرد

گفت:پسر بیا و روی میز بشین من در جواب گفتم رئیسم به من

اجازه نمیدهدمرد گفت :من رئیس تو هستم و به تو دستور می

دهم که روی میز بشین.من غذای خودم را برداشتم و روی میز

نشستم وقتی که خواستم بخورم مرد گفت: این ها را نخور. مرد

خانم ماری که کنیز ان خانه بود را صدا زد و به اوگفت که برام

سوپ و گوشت بیاورد .انها را جولوی من گذاشتند. من که تا ان

روز ازین غذا ها نخورده بودم با خوشحالی تند تند ان را خوردم

مرد در خود خنده ای کرد و گفت وقتی که تمام کردی زود به

خاب که فردا باید هزار جا برویم. فردای ان روز مرد مرا به یک

 

لباس فروشی برد و یک جفت لباس گرانقیمت خرید+یک جفت 

کفش نو من را به حمام بردند من خودم را شستم و تمیز از

انجابیرون امد بعد به کلیسا رفتیم ان مرد مرا به فرزندی قبول

کرد.حالا من یک خانواده دارم من هر روز به همرای اقای پدر به

بازار میرفتیم و برای خانه و پدر ومن خرید میکردیم . اقای پدر یک

معلم بود و من به مدرسه ای که درس می دهد دانش اموز

شدم . بعد از سی سال من برای ادامه ی تحصیل به اروپا رفتم

وقتی که امدم دیگر پدری و مادری ناشتم پدررم به خاطر مریضی

درگذشت و مادرم در پیری درگذشت انها خانه و کلیه زمین های

که داشتند برایم به ارث گذاشتند. من با انها خانه هایی برای

بینوایان ساختم. هر خانواده ای که بچه نداشتند به پیش من می

امدند و به فرزندی قبول می کردند انها همشان خوشبخت شدند

maekl نوشته شده در Sun 2 Sep 2007در ساعت13:54 توسط بینوا





Transitional//EN" > انجمن ارواح سرگردان
<-PostContent->

maekl نوشته شده در <-PostDate->در ساعت<-PostTime-> توسط <-PostAuthor->