تبليغاتX
انجمن ارواح سرگردان

بینوا

دیوید پسری فقیر که در یک خانواده ی فقیری در محله ی گداها زندگی

می کرد در ان منطقه هر روز زن وشوهر باهم دعوا میکردند و مادر دیوید

به خاطر سروصدای زیاد به بیماری شدیدی مبتلا شد پدر دیوید برای این

که مادرش را به شهر ببرد و درمان کند تاحد مرگ کار کرد و دیوید با

سگش به دنبال کار رفتند ولی فایده ی نداشت مادر دیوید در گذشت.

پدر دیوید از غم مرگ مادرش خودش را مسئول مرگ میدانست پس

خودش را در اتاقی زندانی کرد.

از بس که غذا نخورد روز به روز مریض و مریض تر میشد.

تاکه در گذشت تنها چیزی که برای دیوید مانده بود یک گاو پیر و یک

مزرعه ی خشکیده و یک خانه و انهارا فروخت و غذای دو روز خودش را

به دست اورد دیوید وسگش با پولشان به شهر پیش خاله اش رفت و و

روز خاله اش ان را تحمل کرد و بعد ان را به بیرون انداخت.

خاله اش زنی ثروتمند و پول داری بود که حاظر نشد یک گدا را در خانه

اش نگهدارد

ثروت دیوید خیلی طولی نداشت که تمام شد و راهی کوچه ها و خیابان

های شهر شد درجای که هیچ کس اورا نمی شناخت به دنبال جای 

برای خواب بود در یکی از کوچه ها جای بود که در ان پر از اشغال و گربه

بودرا پیدا کرد.

به مجبور به انجا رفت و در بین اشغال ها یک شیشه ی شراب پیدا کرد

که برای یک نفر بس بود ولی انها دو نفر بودند دیوید یکم خورد و بقه را به

سگش داد  و بعد به خواب رفتند روز بعد دیوید برای پیدا کردن غذا به

یکی از فروشگاه ها ی زنجیره ای رفت دم در فروشگاه دیوید و سگش

به خاطر شرابی که دیروز خورده بودند به هوش رفتند وقتی که چشم

گشودند خود را در بیمارستان یافت که ادم های زیادی به دورش جمع

شده بودند.

وقتی که دکتر امد گفت:تا فردا باید همین جا باشی و بعد میتوانی

بروی.

روز بعد دیوید از بیمارستان خارج شد سگش را ندید این طرف و انطرف

را نگاه کرد دید که سگش پیش پیرزنی بود و در حال غذا خوردن بود

دیوید پیش پیرزن رفت و سگش را از ان خواست.

پیرزن خواست که دیوید سوار کالسکه شود.

انها ب داخل خانه ای همانند قصری بزرگ و باشکوه رفتند وقتی به

داخل قصر رفتند پیرزن گفت که برای دیوید لباس بیاورند.

غذا لباس و هرچی که میخواست برایش اوردند.

دیوید از هر غذای خورد و سگش در جای راحت در حال استراحت بود .

انها دوروز را پیش پیرزن گذراندند.

در شب سوم اخرین امید دیوید از دنیا رفت دکتر ها مرگ پیرزن را به

خاطر هیجان زیاد میدانستند و دوباره دیوید روانه ی خیابان ها شد .

دیوید را به مکان تجمع  کودکان بی سرپرست بردند و تا اخر عمر به

همان جا گذرانید تا وقتی که بزرگ شد و به سر کا ر رفت .

با دختری جوان ازدواج کرد و صاحب خانواده ای شد سگش هم دارای

شش بچه شده بود

پایان

 

maekl نوشته شده در Sat 8 Sep 2007در ساعت16:33 توسط بینوا





Transitional//EN" > انجمن ارواح سرگردان
<-PostContent->

maekl نوشته شده در <-PostDate->در ساعت<-PostTime-> توسط <-PostAuthor->