ارزوی حقیقی
در یکی از روز های بهاری در شهر مکزیک پسری وجود داشت به نام متیو.
متیو همیشه دوست داشت شکار گر موجوداتی باشد که در ذهنش خطور می کرد.
متیو همیشه دوست داشت بازی های بکند که پراز هیجان باشد که بیشتر وقتها
بازی آدم فضای رامی کرد دراین بازی متیو به جای آدم فضای مرغ وخروس های خودشان را با سنگ
می زد .
میتو این بازی را خیلی دوست داشت .
شبها خواب موجودات فضای رامی دید که به طرفش حمله ور می شوند.
وقتی که متیو سیزده سالش شد در فصل زمستان که زمین و آسمان از سفیدی می درخشید متیو
برای اسکی به دریاچه ای که یخ زده بود رفت .
در میان راه صدای عجیبی را شنید ولیی متیو که از هیچ چیز نمی ترسید راه خود را ادامه داد .
وقتی که کنار دریاچه رسید موجوداتی عجیب وغریب جلوی راهش سبز می شوند
متیو کفش هایش را به روی ان ها زد وفرار کرد و پشت درختی غایم شد چوبی را کنار پایش می بیند
چوب را ور می دارد و به ان ها حمله می کند .
خوشبختانه چوب نوک تیزی داشت متیو چوب را در شکمشان وارد کرد انها یکی یکی نابود شدند .
متیو وقتی وفهید که ان ها نابود شددند ازان به پس دیگر چنین ارزو های که ممکن بود جان
مردم روستا را بگیرد نکرد وتا اخر عمر به زندگی ساده اش پرداخت
