ما جرا جوی جوان
همه ی مردم با عجله سوار کشتی شدند این کار برای مارتین تازگی داشت .
مارتین تا به حال سوار کشتی نشده بود برای همین ترسی در وجودش بود وتا کشور سیبری از
اتاقش بیرون نیامد روز جایش را به شب داد.
مثل همه ی شب های دیگر دریا طوفانی شد.
کشتی بازیچه ی دست طوفان شد ناگهان صدای زنگ خطر در امد.
مارتین که هیچ چیز نمی دانست سوار قایق نجات شد وناگهان طناب پاره شد و قایق به دریا افتاد و از
کشتی دور شد قایق به یک صخره ای برخورد کرد و شکست ولی به مارتین اسیب نرسید.
مارتین دست و پا زد و خودرا به صخره ای رسانید و چسپید .
مارتین خودش را به تکه چوب
شناور رساند و رویش دراز کشید و دست و پا زد تا به ساحل رسید مارتین روی زمین دراز کشید
صبح روز بعد مارتین ار خواب بیدار شد.
در دو کیلو متری اش جنگلی بزرگ وجود داشت .
مارتین وارد جنگل می شود.
اولین چیزی که می بیند درختی توت است با سرعت نصف درخت را خالی از توت کرد به جلو می رود
در کنار نهری می شیند واز ان ابی می نوشد .
بعد از استراحت دنبال جای برای خوابیدن می گشت .
کنار درختی که هم توت و نهری اب است استراحت می کند و روز جایش را به شبجایش راشب رابه روز .
در نزدیکیش کوهی وجود داشت بلای کوه می رود ان طرف کوه گله ای از گوسفند در حال چرا بودند
مارتین که گله داری را به خوبی بلد بود نزدیک گله می رود و ان را به طرف جان پناه می برد.
بعد برای شناسای جزیره هر روز صبح گوسفند ها را برای چرا به همراه خود می برد .
مارتین فکر کرد که اگر آتشی بالای کوه روشن کند شاید کشتی ها او را ببینند و به طرفش بیایند و او را
ازین جزیره ی ناشناخته به بیرون ببرند پس از علف های خشک وچوب خشک استفاده کرد.
مارتین فکر کرد که یکی از گوسفند ها را کباب کند و امشب برای این که بیدار بماند تا از اتش مراقبت
کند تا خاموش نشود بخورد و یکی از گوسفند های چاق و چله را کشت و از ان کبابی درست کرد
که کمی مانده بود دوتا انگشت دست و چهار ناخون پاهایش را با کباب بخورد.
نیمه شب نور فانوسی رادید که به طرفش می آید مازتین از خوشحالی آتش را آنقدر زیاد کرد که کمی مانده بود که همه ی گوسفندان کباب شوند.
آن نور فانوس کشتی تجاری بود.
از طرف آن کشتی یک قایق نجاتی آمد و مارتین را با خود برد.
مارتین همه ی ماجرا را برای ناخدا تعریف کرد.
ناخدا مارتینرا به سیبری برد.
مارتین هم تا اخر عمر نه کباب گوسفند خورد ونه سوار کشتی شد.
