روزگار درختی پیر
مردم می گویند که اسمم درخت نارون است من که به این چیزا اهمیت نمیدم.
روزگار همه ی درختان از این قرار است که:
در اوایل نوجوانی من میوه می دهم تا مردم استفاده کنند در هنگام خوانی در پارک مورد بازی بچه ها
میشوم ودر پیری در اتش خانه ها می سوزم.
شاید که شما بگوید که نارون میوه ندارد ولی این داستان بالای مال دوستان من اقای سیب و خانوم
گلابی است.
خانواده ای نهالم را می خرد ودر باغچه ی خانه ی خود میکارد وقتی که زمستان می شود به جنگ با من
به پیش می ایند.
من که نمی توانم ازجایم تکان بخورم پس تسلیم جوخه ی اتش می شوم.
انها بهترین شاخه های من را با تبر می شکنند و برای هیزم استفاده می کنند درد من تا بهار ادامه دارد.
شما موجودات خیلی ظالمید.
