تا مرا به عنوان برده بخرد رئیس من ویا همون کسی که قرار بود
مرا بفروشد مجبور بود هر روز قیمت من را پاین ببرد.مردم به برده
های قوی نیاز دارند تا از انها بیگاری بکشند.من سیزده سال
بیشتر نداشتم برای همین انها مرا نمیخریدند.من ارزو داشتم
اولین کسی باشم که امروز فروخته شده باشم ولی من اخرین
نفر شدم رئیسم مرا به خاطر تنبلی کتک میزد منم که هیچ کاری
نمیتوانستم بکنم. بعد از دوستم مایکل که فروخته شده بود
مردی ثروتمند که از چهره اش می امد مهربان است امد و مرا
خرید ان مرد گفت: من به تو یک دوچرخه می دهم و تو برای
خانه به بازار برو و میوه و سبزی بخر من چاره ای به جز قبول
کردن نداشتم. در هنگام شام خوردن من مثل دیگر برده ها روی
زمین نشستم و ته مانده ی غذا ها را میخوردم که ناگهان آن مرد
گفت:پسر بیا و روی میز بشین من در جواب گفتم رئیسم به من
اجازه نمیدهدمرد گفت :من رئیس تو هستم و به تو دستور می
دهم که روی میز بشین.من غذای خودم را برداشتم و روی میز
نشستم وقتی که خواستم بخورم مرد گفت: این ها را نخور. مرد
خانم ماری که کنیز ان خانه بود را صدا زد و به اوگفت که برام
سوپ و گوشت بیاورد .انها را جولوی من گذاشتند. من که تا ان
روز ازین غذا ها نخورده بودم با خوشحالی تند تند ان را خوردم
مرد در خود خنده ای کرد و گفت وقتی که تمام کردی زود به
خاب که فردا باید هزار جا برویم. فردای ان روز مرد مرا به یک
لباس فروشی برد و یک جفت لباس گرانقیمت خرید+یک جفت
کفش نو من را به حمام بردند من خودم را شستم و تمیز از
انجابیرون امد بعد به کلیسا رفتیم ان مرد مرا به فرزندی قبول
کرد.حالا من یک خانواده دارم من هر روز به همرای اقای پدر به
بازار میرفتیم و برای خانه و پدر ومن خرید میکردیم . اقای پدر یک
معلم بود و من به مدرسه ای که درس می دهد دانش اموز
شدم . بعد از سی سال من برای ادامه ی تحصیل به اروپا رفتم
وقتی که امدم دیگر پدری و مادری ناشتم پدررم به خاطر مریضی
درگذشت و مادرم در پیری درگذشت انها خانه و کلیه زمین های
که داشتند برایم به ارث گذاشتند. من با انها خانه هایی برای
بینوایان ساختم. هر خانواده ای که بچه نداشتند به پیش من می
امدند و به فرزندی قبول می کردند انها همشان خوشبخت شدند
